وبلاگ مشترک
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

اینجا بخوانیدم

 

دوگاه


گلهای پاییزی
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
شبانه
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
سرم خوشست و به بانگ بلند می گویم...
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
سیاه و سپید
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

چشمانت یک عمر

عکسهای سیاه و سفید گرفت

بالشت بوی باروت

آسمانِ دلت

عزا 

از ملافه های سفید مدام "خون" می بارد

از ابرهای سیاه

"بمب"

بگو بوسه های تو را

کجای دلش مدفون کند

این آخرین مسافر آغوشت....؟ 

از پاره های تن ات دست نمی کشد

از پیراهن خونی ات

از لبخند آخرت

از نوازش تو دست نمی کشد

مثل خیابان

که از نوازش اندام های متلاشی این کودک 

 

 در خاورمیانه خیابانی هست

که خطوطش را

با خون عابرین پیاده کشیدند

عاطفه انبار مهمات است

و درسینه هایی بجای قلب

نارنجک می تپد..

 

بگذار چشمانت را آهسته ببندم

دنیا تاریکخانه ای بیش نبود

شهر در خاموشی به ضیافت چند راکت می رفت

 

ما برای ظهور عکس های رنگی مان

سالهاست انتظار می کشیم! 

عکس های خفن

 


زنده به عشق
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید


سیمین به لبخند خدا پیوست
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
ارواح مهربان
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

پنجره ای باز

رو به پارک

رو به پیرمرد

رو به چرخ و فلک

 

چند می گیری دور همه بچرخانیم؟

دور سر آن آدم

دور سر درخت

دور سر پرنده

 

مثل اسفندی که درتیرماه دود می کنند

می سوزم و چرخ می خورم و محو می شوم

 

پیرمرد تسبیحش را دور دست می چرخاند و صلوات می فرستد

و من تازه می فهمم دیرسالیست در این کوچه ابر بودم و نباریدم

پایین می آمدم

غلیظ می شدم اما

تنها بودم

نازک تر از مه

بر پرده های آشپزخانه می لرزیدم و

بغض هایم را هود بالا می کشید

من مرده ام اما

هنوز هستم

مثل آب که وقتی بخار می شود

هنوز هست و منتظر است روزی پایین بیاید

مثل پدر 

که هنوز در کوچه دور می زند

و دستهایش چرخ و فلک را می چرخاند...

 

باید یاد بگیرم وقتی محو می شوم باز هم مهربان باشم

عشق وقتی همه خوابند بازهم بیدار است

 

ببین درختی که ماه و پرنده لای پنجه هایش بود

چطور عاشق من شده است

که آلبالوهایش را

در استکان چای من می ریزد

 

و عصرها

آنقدر دور سر هم می گردیم

تا شیرین می شویم...

 

 


← صفحه بعد